![]() |
![]() |
|
| دل نشستــه در غروب ماتـــم تو |
|
می دانم ! دلت برا اینکه عروس شوی و آن لباس سپید زیبا قامت دل پسند تو را بپوشاند تنگ شده ولی آیا می توانی میزان ظلمت غم و اندوهی را که چون لباس سیاه تاریکی به قلب من سایه می افکند دریابی فرشتگان خداوند هم با لباس سپید عروسها در برابر معصومان جهان ظاهر می شوند ،پیامبران فرشته ها را در لباس نو عروسان مشاهده کرده اند ،تو نیز می خواهی مانند یک فرشته با لباس عروسها بال در آوری و به آسمان ها پرواز کنی و در آنجا امید و آرزوی خود را در بر گیری ،ولی هیچ اندیشیده ای این لباس عروسی با این موجود تیره بخت که دل شکسته خود را بتو سپرده چه می کند ،بجز اینکه من نیز برای خود لباس عروسی تهیه کنم تدبیری نیست ، مدتها لباس سپید من کفن جسم رنجیده من شده و مرا در میان گور سرد تاریک برای همیشه در آغوش خود خواهد فشرد آیا با این همه دوست داری عروس زیبای دیگران شوی؟؟؟؟؟؟ ((تقدیم به او که عروس دیگران شد)) آهنگ وبلاگ رو تقدیم می کنم به اونی که خودش می دونه چقدر می خوامش ال...
|
|
+ نوشته شده در
84/09/27ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
تراشیده ام قلم از استخوانم *** مرکب کردمش خون رگانم نوشتم نامه ای از آن برایت *** به رنگ عشق با خون رگانم نوشتم دوستت دارم همیشه *** قسم خوردم به آن خون رگانم
|
|
+ نوشته شده در
84/09/21ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
برای من نوشته گذشته ها گذشته ،تمام قصه ها هوس بود برای او نوشتم برای تو هوس بود ولی برای من نفس بود کاشکی خبر نداشتی دیونه ی نگاتم یه مشت خاک ناچیز افتاده ای به زیر پاتم کاشکی صدای قلبت نبود صدای قلبم کاشکی نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم نوشته هر چی بود تموم شد ،نوشتم عمر من حروم شد نوشته رفته ای ز یادم ،نوشتم شمع رو به بادم نوشته در دلم هوس مرد ،نوشتم دل توی قفس مرد کاشکی نبسته بودم زندگیمو به چشمات کاشکی نخورده بودم به سادگی فریب حرفات لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم به این دل دیونه راه گریزو ساده بستم ......
|
|
+ نوشته شده در
84/09/20ساعت توسط ((سحا)) |
|
من و بغض یه غروب غم زده
|
|
+ نوشته شده در
84/09/20ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
برای آخرین بار ،صلیب طلایی به تو هدیه می کنم : شاید وقتی آن را دیدی بگویی : و آن گاه می گویم : مسیحیان وقتی می میرند صلیب بالای قبرشان می آویزند ، تو نیز این صلیب را به گردنت بالای قلبت بیاویز تا همه بدانند : که قلب تو گورستان عشق من بود ....
|
|
+ نوشته شده در
84/09/18ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
با صدایی گرفته از باد پرسیدم " دلیل گریه ام چیست؟ " و باد بدون توجه به سوالم به راه خود ادامه داد. از قطرات باران که بر صورتم می لغزیدند پرسیدم " چرا گریانم؟ " باران هم بدون آمیختن با قطرات اشک من بر زمین ریخت و به جریان آب پیوست. آفتاب با ملایمت خاصی بر صورتم می تابید از او پرسیدم " دلیل اشکم چیست؟ " او هم بدون جوابی به من به ابدبت خود پیوست. از پرندگان در حال پرواز پرسیدم" دلیل اشکم چیست؟" آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزی خود رفتند. به تنهایی در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم پاسخ به سوال خودم را درتمامی طبیعت یافتم زندگی بدون هدف ((بعضی با موفقیت و بعضی با شکست مواجه میشوند)) |
|
+ نوشته شده در
84/09/15ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
احساس ...میگویند شیشه احساس ندارد...نمیخندد...نمیگرید... اما وقتی بر روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم دوستت دارم... آرام..آرام گریست... اشک یا گریه...؟ تو گفتی گریه دو نقطه دارد...من گفتم سه نقطه... و هر دو راست میگفتیم...!!! من اشکهای تو را میدیدم... تو گریه های مرا... حکایت...حکیمی را بر بالین بیماری فرود آوردند...سخت عاشق....!!! حکیم گفت : دردت چیست..؟ بیمار ناله برآورد: عاشقی.... حکیم گفت : معشوق میداند..؟ گفت آری...... حکیم گفت :از چه به او گفتی..؟ گفت نگفتم... هنگام دیدار ... رنگ از رخسار پرید....پاهایم لرزید..... نگاه پرده از راز نهانم بر گرفت......!!! حکیم نسخه ای پیچید که: پاهایش را ببرید... پوست از رخسارش برکنید و چشمانش را از کاسه برون آرید... که سزای ابراز عشق جز این مباشد.
|
|
+ نوشته شده در
84/09/15ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
تو آن هنگام آمدی... که..... چشمانم : آنقدر در فراقت اشک ریخته بودند که اشکی برای از شوق گربستن نداشتند... که...... موهایم : در انتظارت جو لانگاه غبار سربی اندوه گشته و رنگ باخته اند... که...... چهره ام : پر از چین و شکن شده و از همنشینی با گونه های بهاریت شرمساری میکند... که...... لبهایم : حرارت تنفسهای سوزانت را نمی فهمند... که ..... بازوانم : توان در آغوش فشرد نت را فراموش کرده اند... که ..... قلبم یارای آنچنان تپیدن ها را از دست داده است... که ..... پاهایم بار سفر بر بسته اند و راهی دیاری بی باز گشت شده اند... چه دیر آمدی ...!!!؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
84/09/15ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سحا" متولد 1364 اهل تبریز "ساکن تبریز یه جورائی مثل هیچ کس" سوخته هزاره سوم " اهل علم و ادب " متخصص سخت افزار " نرم افزار و سازه های حک " دیوونه نگاه صاف " نه خط خطی نه ساده " مسافر ربوتیک ....ادامه دارد
عشق یعنی چه ؟ عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتظارو انتظار عشق يعني هر چه بيني عكس يار عشق يعني ديده بردر دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني سوز ني،آه شبان عشق يعني معني رنگين كمان عشق يعني شاعري دلسوخته عشق يعني آتشي افروخته عشق يعني با گلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله برخرمن زدن عشق يعني رسم دل بر هم زدن عشق يعني يك تيمم، يك نماز عشق يعني عالمي رازو نياز عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آذر زدن عشق يعني چون محمد پا به راه عشق يعني همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون كندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني يك شقايق غرق خون عشق يعني درد و محنت در درون عشق يعني يك تبلور، يك سرود عشق یعنی با تو بودن..... عشق یعنی ال... عشق يعني يك سلام و يك درود |
|
RSS
|