![]() |
![]() |
|
| دل نشستــه در غروب ماتـــم تو |
|
من آن فرهاد دل خونم که کوه بیستون دارد . من آن مجنون تنهایم که با اسمی جنون دارد . من آن رامین محزونم که دور از ویس بیمارم . منم آن کوزه ی خالی که رنگی نیلگون دارد . منم آن شاعر عاشق که جای اشک خون دارد.
***** ميدونم فرقي نداره واست عاشق بودن من ميدونم واست يكي شد بودن و نبودن من اما روح من يه دريا پره از موج و تلاطم ساحلش تويي و موجاش خنجراي حرف مردم
***** خسته ام خسته خسته از هم چیزو همه کس خسته از هرچه نیست و هست خسته از تو که نیستی و خسته از خود که هستم خسته ام خسته از نموندن و رفتنت خسته از نبودن تو و آواز بی کسی خسته از لحظه ها که پر از رویای برگشتن توست خسته از امید که هیچ وقت مرحمی بر روی دل پر دردم نبود از همه چیزو همه کس خسته ام حتی از زمستون که همیشه قلب یخی تورو به یاد من میاره و حکایت دستای سرد و چهره بی روح تورو برای من بازگو میکنه خسته از چشای ابری و گرفته که حتی یه قطره هم برای باریدن نداره خسته از رویاهایی که دیگه طلایی نیستن خسته از محبتی که هیچوقت صادق نبود خسته از غریبه ای که هیچوقت آشنا نشد
|
|
+ نوشته شده در
84/10/07ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
سلا م به همه دوستای خوبم که توی این مدتی که من این وبلاگ رو داشتم تنهام نذاشتن فقط می خواستم از خانمی به اسم عسل که توی نظرات نظر دادن و از خداوند طول عمر واسه کسی که با من این کارو کرده خواستار بودند. بگم که من تا حالا تنها نفرینی که واسش کردم این بوده که فقط کچل شه چون دلم نمی یاد نفرینش کنم. پس از شما هم عاجزانه درخواست می کنم که در مورد ایشون این جوری قضاوت نکنید چون ایشون باعث شدن که من به تنها آرزوی بزرگم که در زندگیم داشتم برسم و اونم این بود که چند ماه تونستم در کنارایشان باشم و اگه الان هم بمیرم هیچ آرزویی ندارم بازم ممنونم از نظرهاتون اینم یادتون باشه اونی که خودشم می دونست همه جونم و چقدر دوسش دارم رو نمی شه نفرینش کرد چون واسم مهمه بودنش ال... بازم از همه شماها ممنونم باتشکر ((سحا))
|
|
+ نوشته شده در
84/10/06ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
نمی آید ، نمی آید ....غروبی محنت انگیز است و مأیوس که می جویم نشان پای او را نگاه من به تردید است هر سو نمی یابم دریغا جای او را سکوتی سرد و محنت بار و سنگین صدای قلب من را می فزاید نمی یابم نشان پائی از او نگاهم را سیاهی می رباید چو می لغزد شب خاموش و تاریک بپندارم رخ او لغزد آرام « نمی آید ، نمی آید !» به قلبمفرو می ریزد افسون های آلام روم آهسته و سر در گریبان ز ظلمت های مشئوم شبانه فرو ریزد ز چشمم اشگ حسرت رسد بر گوش جانم این ترانه نمی آید ! نمی آید چه جوئی ؟ به دنبال خیال او چه بوئی ؟
**** تنهایی و سکوت دو دوست جدا ناشدنی .سکوتی که صدایش بلندتر از فریاد است ولی کسی صدایش را نمی شنود .سکوتی که غم دارد غمی با درد ، دردی با آه ، و آهی ...من تنهایی را درک کردم ، صدای سکوت را شنیدم ، غم را بارها دیدم ، درد را با تمام وجودم حس کردم ، و آه را کشیدم
**** خسته شدم از زندگی شکست های پی در پی از تنهایی و بیهودگی دلم گرفته از این روزگار بی رحم همه چیزم را از من گرفت حتی رویاهای بچه گیم را دیگر چیزی برایم نمانده احساس پوچی می کنم
**** آواز قناری تنها رفتم کنار پنجره دیدم :در پشت میله هاسر را در زیر بال برده قناری ، چنان که من پنداشتم آن را رفیق کوچک من امروزاز دست داده است .آخر چه روی داده ، قناری ! چه روی داد ؟ او را صدا زدم وقتی که بغض راه گلوی مرا گرفت اوسر بلند کرد آهی کشید و گفت :لعنت به دست سرد و زمخت شکارچی لعنت به این قفس اکنون در این مکان انگیزه ادامه هستی برای من یک مشت خاطره مشتی تداعی است .آنگاه سر را دوباره زیر پر و بال خویش برد
|
|
+ نوشته شده در
84/10/05ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
با پایه برهنه از دریا می آمدم تا انتهای غروب وقتی کفشم پر از دانه ی شن بود وقتی که صدفها را به ارمغان تو عاشقانه می چیدم دریا پر از مهتاب بود وقتی که چشم منتظرم ستاره ها را بدر قه می کرد سپیده ی اندوه سر زد و تنها مرغان سپید عاشق مرا می خواندند وقتی که تو را میان خلوت ساحل و دریای مسافر گم کردم...
|
|
+ نوشته شده در
84/10/02ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
تازه انگار داره باورم ميشه من و تو سايه و نوريم تازه انگار داره باورم ميشه با هم و از هم چه دوريم بين ما پنجره اي باز نميشه بين ما قصه اي آغاز نميشه بين ما هميشه يك ديواره تازه فهميدم حقيقت داره
|
|
+ نوشته شده در
84/10/02ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
آن هنگام كه بوتهء خار به روي زمين تنها بود خداوند گل سرخي در كنارش روياند آن گل سرخ كنار آن بوته خار شكفت خداوند برگشت و آن گل را از روي زمين با خودش به آسمان برد اما آن گل ديگر هرگز نشكفت آري آن گل سرخ ريشه اش پيش آن بوتهء خار جا گذاشته بود آخر آن گل به آن بوته خار دل بسته بود و آن هنگام بود كه خداوند گريست و گريست ؛ و عشق را آفريد.
|
|
+ نوشته شده در
84/10/01ساعت توسط ((سحا)) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سحا" متولد 1364 اهل تبریز "ساکن تبریز یه جورائی مثل هیچ کس" سوخته هزاره سوم " اهل علم و ادب " متخصص سخت افزار " نرم افزار و سازه های حک " دیوونه نگاه صاف " نه خط خطی نه ساده " مسافر ربوتیک ....ادامه دارد
عشق یعنی چه ؟ عشق يعني مستي و ديوانگي عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني انتظارو انتظار عشق يعني هر چه بيني عكس يار عشق يعني ديده بردر دوختن عشق يعني در فراقش سوختن عشق يعني لحظه هاي التهاب عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني سوز ني،آه شبان عشق يعني معني رنگين كمان عشق يعني شاعري دلسوخته عشق يعني آتشي افروخته عشق يعني با گلي گفتن سخن عشق يعني خون لاله بر چمن عشق يعني شعله برخرمن زدن عشق يعني رسم دل بر هم زدن عشق يعني يك تيمم، يك نماز عشق يعني عالمي رازو نياز عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آذر زدن عشق يعني چون محمد پا به راه عشق يعني همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون كندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و دريا شدن عشق يعني يك شقايق غرق خون عشق يعني درد و محنت در درون عشق يعني يك تبلور، يك سرود عشق یعنی با تو بودن..... عشق یعنی ال... عشق يعني يك سلام و يك درود |
|
RSS
|